شب سردی است ، و من افسرده .
راه دوری است ، و پایی خسته .
تیرگی هست و چراغی مرده .
می کنم ، تنها ، از جاده عبور :
دور ماندند ز من آدم ها .
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها .
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی .
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است .
هر دم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریک است !
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است .
دیگران را هم غم هست به دل ،
غم من ، لیک ، غمی غمناک است .
سهراب سپهری
دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است .
بانگی از دور مرا می خواند ،
لیک پاهایم در قیر شب است .
رخنه ای نیست در این تاریکی :
در و دیوار به هم پیوسته .
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته .
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است .
روزگاری است در این گوشة پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است .
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد .
می کنم هرچه تلاش ،
او به من می خندد .
نقش هایی که کشیدم در روز ،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح هایی که فکندم در شب ،
روز پیدا شد و با پنپه زدود .
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نیست در این خاموشی :
دست ها ، پاها در قیر شب است .
سهراب سپهری
اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی که چنان بدانی…
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
حال دنیا را چو پرسیدم، من از فرزانه ای
گفت یا باد است، یا خواب است یا افسانه ای
گفتم آنها را چه می گویی، که دل بر او نهند
گفت یا مستند، یا کورند، یا دیوانه ای
گفتم از احوال عمرم گو که بازم،عمر چیست ؟
گفت یا برق است یا شمع است یا پروانه ای
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود ؟
زنده را تا زنده است قدرش بدان
ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود ؟
من خدایی دارم، که در این نزدیکی است
نه در ان بالاها
مهربان، خوب، قشنگ
چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد
او مرا می خواند، او مرا می خواهد
به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی م دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لب هایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس ! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نشتند : نشد !
هیچ کس نیست به جز آینه صادق با من
نیست در آینه آن عاشق سابق با من
سهم پیمانه دیوانه و فرزانه یکی ست
بگذر از مسئله عاقل و عاشق با من
دشمنان تشنه خون من و من تشنه مرگ
زهر شیرین من ! ای یار منافق با من !
تا کنون هیچ نسیمی نوزیده ست به لطف
بعد این هم نوزد باد موافق با من
باش تا با نظر بخت مطابق باشم
گرچه یک عمر نبوده ست مطابق با من
سرگردان
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من میمیرم از این درد و درمانی نمی بینم
دلم گرفته، اي دوست!...
دلم گرفته اي دوست! هواي گريه با من
گر از قفس گريزم، كجا روم، كجا من؟
كجا روم؟ كه راهي به گلشني ندانم
كه ديده برگشودم به كنج تنگنا، من
نه بستهام به كس دل، نه بسته دل به من كس
چو تخته پاره بر موج، رها، رها، رها، من
ز من هر آنكه او دور، چو دل به سينه نزديك
به من هر آنكه نزديك، از او جدا، جدا، من